روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

قدم می زنم ...شانه به شانه ی تنهایی ام ...درختان توت سنگین ،خم ...آفتاب بعد از ظهر و پیرمردی که روی پله ی مغازه اش نشسته و چانه اش را روی عصایش تکیه داده وخیره شده به قدم های من ...انگار چیزی را دارم به خاطرش میاورم ...خدا کند اندوه نباشد...خاطره ی عشقی دور نباشد ...یادآور گمشده ای نباشد ... پس این حلقه ی اشک تو چشم هایش که پر از خاطره ی دلتنگی است نشانه ی کدام بغض کهنه است؟ ...کودکی بی هوا توپش را به سمتم می اندازد ...و مثل حادثه ی ناگهان بغض پیرمرد و سکوت قدم های من را می شکند ...

همیشه چیزی شبیه همین شیطنت پیدا می شود که تنهایی آدم ها را بشکند ...شیطنت چشمی ،لبخندی...عشقی. و عشق شیطنتی که در اوج تنهایی به سراغت می آید و تمام تنهایی های دنیا را به دلت می ریزد ...تمام دلتنگی ها ...سنگین می شوی ...خم می شوی شاید شبیه همین درخت توت ...و اشک میریزی ...روز تا شب ،شب تا روز ...اما هیچ کس به سراغت نمی آید حتی شبیه همین رهگذر که خم می شود و دانه ی توتی را از روی خاک بر می دارد و فوت می کند و می چشد ...کسی خم نمی شود روی گونه های تو و دلیل اشک هایت را نمی پرسد ...چشیدن این اندوه را اولین و آخرین مشتری خود عاشق است ...بغض ثانیه های سنگین فاصله و شانه های خیالی یک رویا که سایه به سایه ،همه جا کنارت قدم می زند از خانه تا بازار تا شلوغی کوچه و خیابان تا ...حتی صف شلوغ نان و تهیه خوار و بار ...سایه ای که شب، ماه سقف اتاقت می شود و روز پروانه ای که خودش را به پنجره می کوبد ...بهانه ای که بی هوا خودت را به پنجره برسانی ...درخت و باد و باران و آسمان را بهانه کنی تا کسی چشم انتظاریت را نفهمد ...تا کسی نفهمد وقتی می گویی انگار باران می آید خبری از باران نیست تو نم اشکت را می خواهی پنهان کنی یا اگر می گویی چه بوی دارند این درخت های شمشاد ...کسی نفهمد باد بوی پیراهن یوسفت را آورده است ...نباید کسی بفهمد عاشقی ...سال هاست که همه چیز و همه کس را بهانه ای کرده ای ...تا بی بهانه بغضت را فرو بخوری و تنهایی ات را بیندازی گردن روزگار بی مراد و تقدیر  ناگزیر ...بعد هم خودت را به دامن باران بیندازی و شیون کنی و شیون کنی و شیون کنی ...

قدم می زنم ..قدم می زنم ...و  می رسم به پیچک های سبز ریخته بر دیوار ...کدام عاشق ترند ؟! دیوارها یا پیچک ها ؟! یاد تو می افتم یاد خودم و یاد تنهایی که انگار او هم تکیه داده بر شانه های سخت دلمان ... .

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody